مردی که کشتمش

در یکی میخانه گر می دیدمش

می نشاندم در کنار خود دمی

تا گلویی تر کنیم از جام می

من ندیم و او مرا چون همدمی

دیدمش،اما به میدان نبرد

با نگاهی سرد و خسته روبرو

می زدم تیرش،چنان که او به من

کشتمش در جای،بی پروای او

کشتمش،زیرا من او را دشمن است

زین جهت

تنها که باشد روبرو

با خود اندیشه چنین پرسان کند،

از چرا خدمت به کشتن می کند؟

شاید او را همچو خود، دستی تهیست

شاید او را نیز چون خود،کار نیست

شاید او را نیز از بهر شکم

دست شستن از تن و جان راه نیست

آری آری،جنگ این است،بشگفت و غریب

می کشی

زیرا اگر بودت مکان

می نهادی سکه ای در جیب او

یا که مهمان تو

بد با یک سبو

ترجمه:سهراب آسا